سه شعر از نصرت رحمانی - کتاب ترمه 1347
چشم ها
کنار جمجمه ی کهنه ی شکسته ی من
دو تخم چشم افتاده به پله ی درگاه
دو تخم چشم که روزی درون جمجمه بود
دو تخم چشم که در انتظار مانده به راه
دو چشم تیره که عمری به چهره ی من زیست
به هر چه ریخت نگه درد و نفرت و غم بود
دو چشم تیره که در سوگواری یاران
تمام عمر سیه پوش و غرق ماتم بود
دو چشم تیره که جز پشت پلک های کبود
سپیدی از سیهی های روزگار نیافت
دو چشم تیره که هرگز نگاه کم رنگی
نگاه را به نگاهش جز از فریب نبافت
دو چشم تیره که در آسمان نگاه نکرد
ز بیم آنکه مبادا سیه شود خورشید
دو چشم تیره که یک گور مهربانی داشت
دریغ اشک به جای نگاه می پاشید!
دو چشم تیره و تاریک و دردناک و غمین
دو چشم تیره که آمد زدست خود به ستوه
دو چشم تیره که پاییز چشم های تو هم
در او نریخت به جز ناسپاسی و اندوه
کنار جمجمه ی کهنه ی شکسته ی من
دو تخم چشم دو اندوه نگاه در نگاه راه
که شاید از ره تاریک در رسی یک شب
به سر به غلتد و افتد ز پله ی درگاه
ادامه مطلب

